|
BRIC Behavioral Research Information Center " مرکز اطلاعات تحقیقات رفتاری
| ||
|
فرويد، اسكينر،راجرز (مقايسه ها، تقابل ها، انتقادها) (بخش دوم) انتقادها بر هر يك از سه رويكرد مورد بحث انتقادهايي وارد است. البته پيروان هر رويكرد مايلند ساير رويكردها را به گونه اي، منفي ارزشيابي کنند. افراد علاقه مند خارج از اين حيطه ها كه منافع خاصي در اين مورد ندارند نيز موارد مختلفي را مورد انتقاد قرار داده اند. با وجود اين كه گاه و بي گاه كسي مدعي رد کامل اين يا آن رويكرد مي شود. چنين بحث هايي ناپخته مي نمايد. با اين كه در حال حاضر هر يك از اين ديدگاه ها چيزي براي گفتن دارند، احتمالاً مطالعات بيشتر منجر به رشد فزاينده مفاهيم پيچيده تري در مورد رفتار انسان خواهد شد كه ممکن است قاطعانه جانشين بعضي از نگرش هاي موجود شود. در زير برخي از انتقادهاي رايج در مورد هر يك از اين رويكردها را ملاحظه مي كنيد. با تكيه بر انواع انتقادهاي نسبتاً مهم و رايج كوشيده ام از برخورد بسيار فني با موضوع بپرهيزم.
انتقاد از فرويد انتقادهايي كه از فرويد به عمل آمده و در فصل دوم کتاب گردآوري شده است در بردارنده جنسي ترين بخش برخي از ايده هاي او (و مشخص تر از همه "رشك آلت") و امکان رد تئوري اغوا به دلايل شخصي از طرف وي بود. ساير موارد اين جا مورد بحث قرار خواهد گرفت. فرويد چنان كه بايد در بند ويژگي هاي تجربي اصطلاحات و مفاهيم خود نبود،از اين رو تاييد تئوري وي مشکل است. براي مثال چگونه مي توان مفهوم غريزي مرگ را به صورتي منطقي و جدي آزمود؟ مفهوم اين غريزه را مي توان در خلال اظهار نظرهاي كلامي مختلف يا از ساير رفتارها استنباط كرد، ولي همه اين ها را مي شود به انحاي مختلفي تفسير نمود. براي مثال خودكشي يا رفتار پرخاشگرانه مخرب را مي توان به روش هاي مختلفي كه هيچ ارتباطي با غريزه مرگ ندارد تبيين كرد. سازه هاي مبهمي مثل عقده اديپ، ليبيدو، و تثبيت اضطراب اختگي و امثال آن در تئوري فرويد متداول است. اين مفاهيم هيجان انگيزند ولي کاربرد آن ها بسيار مشکل است (چون فاقد ويژگي هاي عيني و لازم براي کاربرد روش هاي علوم عيني است). فرويد براي پرورش بسياري از مفاهيم و اصطلاحات خويش اجزايي از
اطلاعات مرتبط با خود و بيماران خود و رويدادهاي جهان را به هم پيوند زد.
آيا او در مشاهدات خود دقيق بود؟ آيا اينقدر واقع گرا بود كه از تعصب به
دور بماند؟ آيا تفسيرهايش درست بود؟ اين پرسش ها و پرسش هاي ديگري از اين
قبيل مي تواند و بايد مطرح شود. در نبود شواهد عيني معتبر پذيرش بسياري از
ايده هاي فرويد به عنوان افكاري كه اعتبار آن محرز شده باشد مشکل است. اين
گفته نبايد چنين تعبير شود كه ايده هاي فرويد هرگز به بوته آزمايش گذاشته
نشده است. در اين زمينه تلاش هاي گوناگوني صورت گرفته ولي بسياري از ان ها
به دليل وجود تعاريف عملياتي مشكوك بي نتيجه مانده است (منظور از تعريف
عملياتي تبديل يك مفهوم انتزاعي به اصطلاحات خاصي است به نحوي كه بتوان آن
مفهوم را به كار برد يا به طور عيني مورد سنجش قرار داد) حتي مفهوم "سركوب"
كه سنگ بناي روان پويايي است بر پايه اي لرزان استوار است. چگونه مي توان
با قاطعيت نشان داد كه بين سركوبي و روان رنجوري ها يا محتواي رويا ها،
رابطه علت و معلولي وجود دارد؟ درباره روشي كه فرويد براي گردآوري شواهد و مدارک لازم براي پرورش تئوري خود و حمايت از آن به كار گرفته نيز انتقادهايي مطرح شده است. از جمله اين كه او فرايند جلسات درماني را کلمه به کلمه ثبت نكرده (البته اگر چنين مي كرد ممکن بود فرايند درمان به تعويق بيفتد) و در عوض ساعت ها بعد و تنها به اتكاي حافظه يادداشت هايي برداشته است. اين روش ممکن است موجب حذف يا تحريف گزارش مراحل درمان شده باش. علاوه بر اين فرويد به خاطر پذيرش لفاظي هاي بيماران خود و بي آن كه آن ها را به خوبي با منابع و مدارک خارجي نظير يادداشت ها و مصاحبه با خويشاوندان بيمار مقابله و تطبيق كرده باشد، مرتکب خطا شده است. البته ممکن است وي فرصت بررسي هاي بيرون از جلسات درمان را نداشته، ولي مسلماً فقدان چنين پشتوانه هايي از اعتبار فرضيه پردازي هاي وي مي كاهد. انتقاد ديگر اين است كه وي به شيوه اي منظم گام هايي را كه منجر به نتايج معين و مشخص شده تصوير نكرده است. از اين رو تكرار مراحلي كه فرويد براي استنباط مفاهيم نظري روش خود طي كرده و تلاش هايي كه براي تحقق آن مفاهيم به عمل آورده براي ديگران تقريباً غير ممکن است. اعتراضي كه به روانكاوي مي شود اغلب اين است كه اين تئوري موارد بسيار مهم را بسيار ساده تبيين مي كند. براي مثال فرض مي شود كساني كه بيش از حد درگير رفتارهاي جنسي هستند ظاهراً تكانه هاي غريزي خود را ابراز مي کنند و اشخاصي كه فعاليت هاي جنسي زيادي از خود نشان نمي دهند در حال سركوب آن هستند و كساني كه علايق جنسي متعادل دارند، احتمالاً مصالحه و موازنه اي بين تكانه هاي جنسي و بازداري هاي اخلاقي خود به وجود آورده اند. مورد هر چه باشد، گو باش. تئوري فرويد براي توجيه آن آماده است! به هر صورت تعيين اين كه تحت شرايط معين احتمال بروز کدام رفتار بيشتر است مشكل ساز مي شود تنها ارائه يك توضيح احتمالي و حاضر و آماده كافي نيست. يك تئوري نيرومند بايد بتواند اعلام كند كه چه وقت و چگونه پيامد خاصي به وقع خواهد پيوست و تئوري روانكاوي اين كار را فقط به صورتي بسيار كلي و اغلب مبهم انجام مي دهد. مدل شخصيت فرويد به عنوان يك سيستم انرژي كلاً توسط غرايز برانگيخته مي شود و مي تواند جداً مورد ترديد باشد. مشکل بتوان همه رفتارهاي انسان را به سايق هاي جنسي و پرخاشگري كه به انحاي مختلف در صدد رهايي هستند نسبت داد. نظريه تنش كاهي (يعني اين نظر كه همه فعاليت ها از نياز كاستن از تنش هاي دروني ناشي مي شود) با پژوهش هايي كه نشان مي دهد انسان و حيوانات رده هاي پايين اغلب به دنبال تحريك هستند نه اجتناب از آن، در تعارض است. حتي مشاهدات اتفاقي كودكان در حال بازي نيز ظاهراً مويد اين ايده است كه "كنجكاوي" امري رايج و عمومي است و كودكان جوياي تجارب تازه و بديع هستند. اين داده هاي حاصل از پژوهش ها و مشاهدات را نمي توان از ديدگاه تئوري فرويد كه به تقلاي انسان براي دستيابي به وضعيت عاري از تنش اصرار مي ورزد تبيين كرد. سرانجام اين كه به كرات ديده شده است (هم رفتارگرايان و هم ديگران) كساني كه توجيه درون رواني فرويد را پذيرفته اند آنطور كه بايد به سهم عوامل محيطي در ايجاد اختلال هاي مختلف توجه نمي کنند. عدم توجه كافي به نقش تقويت كننده ها يا نقش شرايط اجتماعي مانند تبعيض، روابط خانوادگي مخدوش، و تنش زاهاي شغلي در حفظ و تداوم رفتار، مي تواند به درمان نامناسب و نامطلوب بيماران بينجامد. انتفاد از اسكينر اسكينر بيشتر بر اهميت گردآوري داده هاي عيني و علمي تاكيد مي ورزيد و معتقد بود فرضيه ها بايد بر چنين شواهدي استوار باشند. با اين وجود وقتي مي خواست در سطحي وسيع نظريه پردازي كند، ار يافته هاي تجربي خود بسيار فراتر مي رفت. اسكينر در کتاب "فراسوي آزادي و شخصيت" كه در آن فرضيه ها و پيشنهادهاي مشخصي را درباره رفتار در سطح جامعه مطرح كرده است، متهم به چنين اقدامي است. آيا اين تلاش قابل توجيه است؟ آيا اسكينر بر اساس پژوهش هايي كه روي حيوان و انسان انجام گرفته و متمرکز بر رفتار انفرادي آن ها (مخصوصاً در محيط هاي کاملاً کنترل شده) بوده، توانسته است به خوبي به مسائل بسيار مهمتري نظير اداره كل جامعه بپردازد؟ آيا او در بيان افكار خود بي پروا بود؟ درست است كه او برخي از مفاهيم اساسي رفتاري را كه كارآيي آن ها د موسسات رواني، برنامه هاي آموزشی، نهادهاي تجربي و صنعتي، و امثال آن کاملاً موثر بوده كشف كرده و با مدارک و شواهد بسيار به اثبات رسانده است، ولي آيا اين مفاهيم واقعاً براي سازگاري کامل با مسائل پيچيده اجتماعي كافي است. در حال حاضر نمي توان به چنين پرسش هايي پاسخ مناسب داد.چه بسا كه مفاهيم رفتاري مورد نظر اسكينر در همه انواع مختلف فعاليت هاي انساني قابل اجرا باشد، ولي در حال حاضر افراد زيادي حاضر به قبول اين فرضيه ها نيستند. گرچه اسكينر قوياً از اين ديدگاه كه جامعه بر مبناي يك رويكرد علمي و با استفاده از تكنولوژي رفتاري براي حل مشکلات خود عمل مي كند، حمايت مي كرد، ولي در مورد چگونگي پديد آمدن اين تغييرات اجتماعي گسترده توجيه دقيقي ارائه نكرده است. چه كسي براي برقراري وابستگي هاي تقويتي قطعي اعمال نظر خواهد كرد؟ چه كسي بايد تصميم بگيرد كه کدام يك از رفتارها تقويت شوند؟ او اين مسائل را مورد بررسي قرار داده ولي پاسخ هاي وي بيشتر فلسفي است تا علمي. او نتوانست كساني را كه در مورد امکان ايجاد تغييرات اجتماعي بر مبناي تقويت دچار ترديد هستند قانع كند. احتمالاً بهترين پاسخ او اين بود كه كساني مثال معلمان، والدين، بازرسان، و مقامات دولتي كه در حال حاضر موقعيت اعمال نفوذ را دارند همان هايي هستند كه مي توانند فنون رفتاري را اعمال کنند. اين كار در گستره جامعه چگونه صورت خواهد گرفت و چنانچه كل جامعه مورد نظر باشد کدام رفتار خاص تقويت خواهد شد؟ پرسش هاي مشکل تري است. اسكينر از سوي روان شناسان انسان گران و كساني كه معتقدند افكار وي مستقيم يا غير مستقيم مشوقي است براي اين كه با افراد مانند اشياء قابل دستكاري برخورد شود نيز مورد انتقاد قرار گرفته است. به سادگي مي توان دريافت كه چگونه تاكيد وي بر کنترل رفتار ممکن است غير انساني تلقي شده باشد. با اين وجود طرفداران وي بر اين عقيده اند كه او فنون مفيد و موثري را ابداع كرده است كه افراد مي توانند از آن ها براي تغيير رفتر خود استفاده کنند، افزون بر اين علم و آگاهي از رويكرد اسكينر خود تا حدي موجب نوعي ضد کنترل (کنترل مقابل) است، يعني اين كه کنترل كننده گان نيز مي توانند کنترل شوند. با اين همه شايد اسكينر به وضوح مرز بين استفاده و سوء استفاده از مفاهيم رفتاري را مشخص نكرده است. پرسش دشوار و قابل طرح ديگر اين است كه اگر همه ما تحت کنترل محيط هستيم و آزادي انتخاب نداريم پس چگونه مي توانيم در مورد پيروي از توصيه هاي وي "تصميم" بگيريم و به برنامه هاي پيشنهادي او عمل كنيم. از ديدگاه رويكرد اسكينري چيزي به نام "آزدي انتخاب" وجود ندارد. بنابراين دور از شان او است كه پيشنهاد كرده باشد فرضيه هاي او را بپذيريم. او گه گاه به پرسش هايي از اين دست جواب گفته است، ولي پاسخ هايش به اندازه كافي رضايت بخش به نظر نمي رسد. (براي نمونه، صفحات 246 تا 248 کتاب "پيرامون رفتارگرايي" مراجعه كنيد) . پاسخ هاي او اولين ترديد را در انسان به وجود مي آورد كه وي انجام چيزي را مي خواهد كه به وضوح تخطي از رويكرد خود اوست. براي رفع اين ترديد فهم کامل رويكرد رفتارگرايي افراطي ضروري است. تصور اصلي اين است كه رفتار هر يك از ما را تجارب محيط زندگي ما کنترل مي كند. اين اعتقاد ايجاب مي كند كه شخص يا در مقام و موقعيت پيشنهاد رويكرد رفتارگرايي رفتار گرايي (همانطور كه اسكينر بود) باشد يا در موضع "پذيرش" آن پيشنهاد قرار داشته باشد (همانطور كه خوانندگان وي هستند). با اين حساب "پذيرش" موضوعي نيست آزادانه انتخاب شده باشد و اگر شخص روان شناسي اسكينري را مي پذيرد، به دليل پيشينه او و شرايط و موقعيت هاي فعلي محيط زندگي اوست (براي مثال چنانچه در گذشته پيروي از اندرزهاي مندرج در کتاب ها تقويت شده باشد، خواننده ممکن است از توصيه هايي كه در کتاب هاي اسكينر پيشنهاد شده است نيز پيروي كند. در اين صورت به اصطلاح اسكينر، سرو كار آنان با "رفتار قاعده مند" است. بسياري از منتقدان اسكينر با توجيه هايي كه بر ديدگاه کاملاً جبر گرايانه وي در مورد رفتار انسان حاکم است با مشکل بزرگي مواجهند. مشکل ديگر ديگري كه باقي مي ماند اين است كه اگر همه ما (از جمله خود اسكينر) تحت کنترل وابستگي هاي محيطي هستيم، چگونه است كه تنها او روش صحيح مطالعه و بررسي رفتار انسان را "کشف كرد؟ و چگونه با اين اطمينان رسيد كه افكار او به نحوي شکل گرفته كه اعتباري بيش از ساير ايده ها دارد؟ پژوهش ايده هاي اسكينر درباره "اعتبار" به نوعي پاسخ منجر مي شود، ولي چنين پژوهشي محققاً تا كنون تناقضات موجود درباره رفتار انسان را حل نكرده است. همانگونه كه پيش از اين نيز بيان شد از مفاهيم اسكينري به نحو شايسته اي در موقعيت هاي درماني، آموزشی، تجاري و صنعتي گوناگون استفاده شده است. با اين وجود، حتي وقتي محيط هاي دروني چنين نهادها و سازمان هايي با دقت کنترل شده است باز كمبودهايي ملاحظه مي شود. با اين كه مهندسي رفتار بيشتر اوقات نتايج احساس برانگيزي داشته، ولي هميشه نيز در حد مورد انتظار موفق نبوده است. نتايج كمتر از سطح انتظار را چگونه مي تواند تبيين كرد؟ چنانچه رفتارهاي روان پريشانه و روان رنجورانه بهبود يافته باشند، ولي اين بهبودي در حدي نباشد كه شخص بتواند "به طور طبيعي" رفتار كند، چه چيز مورد غفلت قرار گرفته است؟ اگر كودكي از طريق ماشين هاي آموزشی بيش از حد معمول مي آموزد، ولي نمي تواند کاملاً بر موضوع تسلط پيدا كند، چه اشتباهي رخ داده است؟ شايد مواردي را ك موفقيت در آن ها كمتر از حد انتظار است بتوان به حساب غفلت فرد يا افرادي كه مسوول برنامه هاي مهندسي رفتار هستند گذاشت. چون ممکن است پاره اي از عوامل محيطي مورد غفلت قرار گرفته يا به نحو مطلوب کنترل نشده باشد. با اين همه، اين امکان نيز وجود دارد كه چيزهايي فراتر از آن چه به نظر رفتارگرايان افراطي مي رسد، در رفتار وجود داشته باشد شايد اصول پيچيده تر و اضافي تري در كارند. پاسخ به اين پرسش، مطالعه فشرده ر و مفصل تري را اقتضا مي كند. منتقدان به ضعف توجيهات اسكينر، در مورد رفتارهاي بديع نظير رفتارهاي كلامي منحصر به فرد، شيوه هاي ابتكاري حل مسئله و دستاوردهاي هنرمندانه نيز اشاره كرده اند. درست است كه توضيحات وي تصنعي مي نمايد، ولي بايد پرسيد كه آيا توجيهات جانشين وضع بهتري دارند؟ اسكينر معترف بود كه در حال حاضر نمي توان از رفتارگرايي بنيادگرا انتظار داشت كه براي همه رفتارهاي پيچيده توجيه کاملاً مناسبي ارائه دهد. مخالفت هاي شديدي نيز درباره نظر افراطي و نادرست وي داير بر اين كه احساسات، افكار و ساير حالات دروني نمي توانند مسبب رفتار باشند ابراز شده است. فرويد و راجرز از اين جهت كه توجه اندكي به اثرات محيط بر رفتار داشته اند مورد انتقاد قرار گرفته اند در حالي كه اسكينر به جهت توجه بيش از حد به اثرات محيط مورد انتقاد قرار گرفته است. جنبه هاي ديگري از رويكرد اسكينر كه مورد انتقاد قرار گرفته عبارت است از: 1- تمايل او به ناديده گرفتن ساير رويكرد هاي روان شناختي (براي مثال روان شناسي شناختي) بي آن كه از پژوهش هايي كه اين رويكردها را تاييد و حمايت مي كند به اندازه كافي اطلاع داشته باشد (اين گفته در مورد فرويد نيز صادق است). 2- قصور وي در تلفيق يافته هاي حاصل از آزمايش هاي خود و همكاران رفتار تحليل گرش با دستاوردهاي آزمايشگران مهم حوزه روان شناسي و اصرار وي مبتني بر اين كه بخش عمده رفتار بر پيشينه تقويتي فرد مبتني است، به رغم اين حقيقت كه چنين پيشينه اي را هرگز به درستي نمي توان شناخت (به عبارت ديگر راهي براي اثبات يا رد ادعاي وي وجود ندارد).
انتقاد از راجرز راجرز متهم است كه با پذيرش ارزش صوري گفته هاي مراجعانش، از پديدار شناسي، ضعيفي استفاده كرده است. شواهد روان شناختي بسياري نشانگر اين واقعيت است كه درك بيان کامل احساسات يا افكار "واقعي" افراد، بي نهايت مشکل است. با اين كه راجرز براي آگاهي از تجارب دروني مراجعان خود به گفته هاي آنان با دقت گوش فرا مي داد، با اين وجود ممکن است اصلي ترين شاخص هاي رفتار آنان را كشف نكرده باشد. و از آن جايي كه گفته هاي مراجعان وي منبع اصلي فرضيه پردازي هاي او را تشكيل مي داد، بررسي اعتبار و پايايي اين داده ها از اهميت خاصي برخوردار است. آيا صرفاً از راه گوش سپاري به گفته هاي افراد مي توان تصوير کامل و رضايت بخشي از آنان به دست آورد؟ البته امکان سوگيري از جانب شنونده محتمل است. راجرز تا چه حد مي توانست در مشاهده رفتار مراجعان خود واقعگرا باقي بماند؟ يادآور مي شود كه راجرز به مشکلات رويكرد پديدار شناختي خود واقف بود و براي تاييد آن ها نه تنها استفاده از ساير فنون (نظير دسته بندي سوالات) حمايت مي كرد بلکه خود نيز آن ها را به كار مي برد. با اين وجود واقعيت اين است كه وي به شدت تحت تاثير تجارب باليني خود بود و ضمن آن مي كوشيد با دقت و همدردي به سخن مراجعانش گوش فرا دهد. آيا آن ها "خود واقعي" يعني جنبه هاي مهم تجارب انساني خود را افشا مي کردند؟ اين احتمال وجود داشت كه آگاهانه يا ناآگاهانه تحريف هايي در اظهارات آنان بوده باشد (اين تحريف ها نيز مي تواند دسته بندي سوال ها و ساير مقياس هاي "خود- گزارشي" را تحت تاثير قرار دهد) ضعف ديگري كه راجرز به آن متهم است مربوط به ديدگاه او در مورد سرشت بنيادي انسان است. اگر انسان ها ذاتاً خوب هستند، چرا همه چيز را اين طور به هم ريخته اند؟ شايد تئوري راجرز بيش از حد به "جنبه بهتر" انسان ها بها مي دهد. به آساني مي توان دريافت كه چگونه شخصي كه تحت شرايط دشوار توجه مثبت ولي مشروط پرورش يافته است مي تواند "بد" از آب درآيد. ولي چطور تا به اين حد از مرحله پرت افتاده ايم؟ به طوري كه در حال حاضر نسل به نسل افراد ناكارآمد را مي پروريم؟ و نيز در مورد كودكي كه در عشق و آزادي تربيت يافته ولي فردي خودخواه، انحصار طلب، و كلاً ناسازگار از آب در آمده چه توجيهي وجود دارد؟ (ممکن است راجرز گفته باش كه در چنين موردي توجه مثبت و غير مشروط بيشتر ساختگي بوده تا واقعي). طرف ديگر سكه كودكي است كه به اجبار به ضوابط اخلاقي و رفتاري سخت و غير قابل انعطافي تن داده است، ولي با اين همه در بزرگسالي فردي نسبتاً سازگار و اجتماعي از آب در آمده است: درباره اين كودك چه مي توان گفت؟ البته در اين مرحله از تاريخ روان شناسي نمي توان توقع داشت كه تئوري هاي رفتاري کامل و بي عيب و نقص باشند. در مقررات مربوط به هر يك از تئوري هاي موجود نيز استثناهايي وجود دارد. توجه به اين استثناها مي تواند ما را در دستيابي به دور نماي كاملي از اعتبار عمومي تئوري هاي مختلف ياري دهد. به تصور راجرز انسان از يك مكانيزم درون ساخته اي برخوردار است كه در صورت هماهنگي با آن مي تواند در زندگي خود دست به انتخاب هاي مناسب و مطلوبي بزند. اين فرايند ارزشگذاري ارگانيسمي ظاهراً انسان را در جهت تصميم گيري و رفتارهاي درست رهنمون مي شود. کدام دليل و مدرک محكم و قطعي در مورد چنين ساختار دروني كه بتواند ما را در انتخاب هاي درست ياري دهد وجود دارد؟ شايد پرسش مهمتر اين باشد كه چطور ممکن است فرايند ارزشگذاري ارگانيسمي بتواند به دور از تاثير ارزش هاي اكتسابي عمل كند. واضح است كه آموختن را از همان لحظه تولد آغاز مي كنيم. آيا همه اين آموخته هاي دقيق و نظر گريز و نيز آموخته هاي صريح و مستقيم مي تواند از برخياز فرايندهاي ذاتي مفروض جدا باشد؟ مرز (اگر مرزي باشد) بين آموخته هاي "اكتسابي" و "طبيعي" کجا است؟ ايراد روانكاوي بر راجرز اين است كه بسيار كم به فرايندهاي ناهوشيار توجه كرده است. البته او به تجاربي كه به صورت ناقص نمادين شده است (يعني به تجاربي كه شخص کاملاً به آن ها وقوف ندارد) اشاره مي كند، ولي بر اين اعتقاد است كه در صورت وجود توجه مثبت غير مشروط، همدلي و خلوص شخص مي تواند نسبت به همه اين تجارب آگاهي پيدا كند. روانكاوان اي موضوع را رد مي کنند و معتقدند براي درك و فهم ناهشيار، تحليل، تفسير و بررسي کامل پديده انتقال ضروري است. علاوه بر اين روانكاوان بر اين باورند كه بخش هاي معيني از شخصيت انسان هميشه در حيطه ناخودآگاه باقي مي ماند. رفتارگرايان افراطي تئوري راجرز را مبتني بر مشاهداتي مي دانند كه در موقعيت هاي کنترل نشده اي صورت گرفته ايت. به عبارت ديگر به عقيده آن ها، اكثر مواردي را كه راجرز به توجه مثبت غير مشروط نسبت مي دهد عملاً چيزي جز پيوستگي هاي تقويتي نامشخص نيست. از آن جا كه پيوستگي هاي تقويتي هميشه در كار و فعاليتند به نظر اسكينر چيزي به عنوان اعطاي آزادي به فرد براي اين كه به دلخواه خود عمل كند وجود ندارد. بنابراين از نظر اسكينر و پيروان او، راجرز با اين تصور كه مراجعان وي به موازات پيشرفت جريان درمان به آزادي انتخاب مي رسند، خود را فريفته است. در صورتي كه درمانگر مراجع- محور از تقويت به نحو موثري استفاده نكند رفتار مراجع تحت تاثير تقويت هاي ديگري نظير ان چه كه خارج از محيط و موقعي درمان وجود دارد قرار خواهد گرفت. ممکن است درمانگران مراجع- محور بر خلاف ميل خود با استفاده از تقويت ها (مثل تكان دادن سر، يا تغيير خطوط چهره در مواقعي كه مراجعان در مورد مسائل "جالبي" حرف مي زنند يا بي تفاوتي هنگامي كه مراجعان از مواردي كه "جالب نيست" صحبت مي کنند) ناخواسته تغييراتي در رفتار مراجع خود ايجاد کنند. تغييرات رفتاري مراجع ممکن است موجب برخورد متفاوت ديگران با وي شود (يعني پيوستگي هاي تقويتي متفاوتي وارد عمل گردد). چنين فرايندي ممکن است در دراز مدت موجب تغييرات مهمي در رفتار مراجع شود. درمانگر مراجع مدار اين تغييرات را به توجه مثبت غير مشروط، همدلي، و خلوص و اصالت مي دهد. حتي اگر شخص رفتارگراي افراطي هم نباشد، امکان انتقاد از پيشنهاد راجرز مبني بر اين كه روانكاوان مي بايد منابع دروني مراجعان خود را بدون اعمال نفوذ برانگيزند ميسر است. آيا مي توان قدرت نفوذ درمانگر را تا مرز بي معنايي و ناچيزي کاهش داد يا اين نفوذ ذاتي رابطه درمانگر و مراجع است؟ حال چنانچه اين نفوذ حتي به روش هاي زيركانه و غير مستقيم باقي بماند، ديگر نمي توان تصميم ها و رفتارهاي مراجع را کاملاً خود فرمان ي مبتني بر انتخاب آزاد دانست. مانند بسياري از ايده هاي فرويد برخي از مفاهيم و اصطلاحات راجرز بسيار گسترده و مبهم است. براي مثال "تجربه ارگانيسمي" به قدري كلي است كه به شدت به معما بودن پهلو مي زند. اصطلاحات "خودپنداره" و "تمام عيار" به قدري گسترده و فراگيرند كه تقريباً مانع درك و فهم درست مي شوند. شايد طبقه بندي تخصصي تر و جزئي تر اين مفاهيم بتواند مفيد واقع شود. راجرز در مواردي تلاش كرده بود ايده هايي را القا كند كه نمي توانست آن ها را به دقت تعريف كند و شواهد پژوهشي اندكي درباره آن ها وجود دارد. شايد در چنين مواردي نوشته هاي او تنها بتواند خواننده اي را تحت تاثير قرار دهد كه از قبل با عقايد او موافق است. كسي كه دچار ترديد و دو دلي است ممکن است نتواند به نحو مطلوب يا مقتضي با اظهارات راجرز تفاهم برقرار كند. به عبارت ديگر احتمالاً شخص بايد پيشاپيش "مومن و معتقد" به راجرز باشد تا بتواند بعضي از مفاهيم نظريه هاي او را درك كند. راجرز بيشتر عمر حرفه اي خود را در دانشگاه و در حلقه بسياري از دانشجويان با هوش و صميمي دوره كارشناسي و نيز گروهي از همكاران بسيار پرانگيزه و همكاران مبتكر و دانشجويان دوره هاي عالي دانشگاه گذارند (تورن، 1992، ص 14، به منابع پايان فصل سه رجوع كنيد) آيا اين احتمال وجود ندارد كه ديدگاه هاي بسيار مثبت او در مورد قابليت هاي انسان شديداً تحت تاثير مواجهه وي با اين موقعيت قرار گرفته و حفظ شده باشد؟ شايان ذكر است كه تجارب وي محدود به چنين محيط هاي مناسب و مطلوبي نبوده، بلکه براي مثال در ابتداي شروع حرفه خويش، بيش از يك دهه را در مراكز روچستر واقع در نيويورك به ارائه خدمت به كودكان محروم و كودكاني كه مورد سوء استفاده قرار گرفته بودند گذرانده بوده است با وجود اين يك پژوهشگر منتقد مي تواند ادعا كند در صورتي كه راجرز بيشتر اوقات زندگي خود را در محيط هاي نامطلوب و با افراد بسيار محروم گذرانده بود نسبت به ماهي انسان و توانايي هاي بالقوه او ديدگاهي متفاوت داشت. سرانجام اين كه انتقادي كه پيش از اين فرويد درباره تاكيد وي بر نيروهاي درون رواني به عمل آورد را مي توان بر راجرز نيز به دليل گستره توجه او به تجارب ذهني وارد دانست زيرا چنانچه توجه عمدتاً معطوف به تجارب دروني باشد، متغيرهاي مهم محيطي ممکن است ناديده گرفته شوند. منبع: سه مكتب روان شناسي، ديدگاه های فرويد، اسكينر و راجرز، رابرت دي.ناي، ترجمه : دكتر سيد احمد جلالي؛ نشر: پادرا
موضوعات مرتبط: ادامه تحصیل کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا، فرضیه نظریه مکتب پارادایم، مقاله ومجلات علمی پژوهشی، نظریه و نظریه ها، علوم رفتاری، روانشناسی روانشناسی اجتماعی، اجتماع جامعه ملت امت [ چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:6 ] [ مدیر گروه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||